دو هفته گذشت و به اندازه ی چند سال تجربه به دست اوردم. به وضوح بازیگری ها بهم ثابت شد، یاد گرفتم که چه راحت میشه چاپلوسی کرد در صورتی که طرف هیچی نفهمه. دیشب نظر دهی اینجا رو پاک کردم اما یکی از دوستان کلی باهام صحبت کرد و گفت این کار خودخواهیه و کلی چیزهای دیگه ازش یاد گرفتم که باید مدتی وقت میگذاشتم تا خودم اونها رو بفهمم، از اینکه این همه مطلب یادم داد ازش ممنونم:) اما فقط می خوام در جواب دوست عزیزی که گفتن:" بقیه مجبورن بیان اینجا رو بخونن." بگم که اگر کسی این مطالب چرت رو نخونه، خوشحال هم میشم از اینکه برای وقتش ارزش قائل شده و حداقل با خودش صادق بوده. توی این دنیای مجازی وقتی همه چیز مجازیه، مگه با خودمون هم تعارف و رودربایستی داریم که به کاری مجبور شویم! از عزت نفس یکی خیلی خوشم میاد که با سن کم اش، پنهانی بهم درس میده!
این چند وقت که در مورد خودکشی دنبال مطلب بودم، داشتم فکر می کردم اگر پام به تحقیقات میدانی برسه چه عکس العملی نسبت به آدمهایی که اقدام به خودکشی کردن نشون میدم، فکر میکردم اینها همه اش نا امیدن و انرژی منفی به آدم میدن. اما هفته ی گذشته دو تا از نزدیکانم خودکشی کردن، یا بهتره بگم اقدام به خودکشی کردن. هر دو دختر بودند و انگیزه ی هر دو هم شکست عشقی بود. تعجبم بیشتر اینجا بود که سن شون هم کم نبود که بخوان از روی احساسات تصمیم بگیرن، هر دو بالای بیست و پنج داشتن. حالا دیگه احساس نمی کنم که اینها همه اش انرژی منفی میدن، یکی شون کلی هم انرژی مثبت داره. اما از یه چیزی خیلی متأسفم که اینقدر آدمها از هم دور شدن که دختره خودکشی می کنه و تا دم مرگ میره اما مادره هیچی نمی فهمه. خلاصه من و خواهرم پرستاری رو هم تجربه کردیم.
از وقتی با یکی از دوستانم فهمیدیم که میشه با جمله سازی بچه ها به مشکلات روانی شون پی برد چند سالی می گذره. همون سالها با دختر یکی از معلمها توی سرویس دوست شدم که خیلی بیشتر از سن اش می فهمید. شاید من بیشتر از اون بچگی می کردم. مادرش خیلی افتخار می کرد به وجود چنین بچه ی بزرگی. دیروز به واسطه ی دوستم یه نامه ازش دریافت کردم که روش نوشته بود برای تبریک سال نو. داخل نامه هم اینها رو نوشته بود: « آقا شیر ِ دستور داده که بچه شیر فقط باید شیر بخوره. گوساله ی مهربون چند روزی از مادرش، شیر تازه می گرفت و یواشکی واسش می اورد.اما آقا شیر رفت و امد با گوساله ی مهربون رو هم قدغن کرده. بچه شیر ِ مریض شده.گوساله ی مهربون می دونه بچه شیر ِ داره تلف می شه، با آقا قصابه صحبت کرده که بکشتش؛ وصیت کرده گوشتش رو فقط به بچه شیر بدن. آخه اون شیر ِ ، نمی تونه که فقط شیر بخوره.»
امسال دوستای خوبی پیدا کردم؛ از همه شون هم ممنونم:) اما یک دوست خیلی خیلی خوب هست که به صداقت حرفهاشون ایمان اورده ام و تمام تلاشم رو می کنم که حداقل این رابطه ی دوستانه همچنان باقی بمونه. به موقع به خودشون میگم و ازشون اساسی تشکر می کنم:)
تجربه تو مرا ياد تجربه های خودم در مواجه با خودکشی بعضی از دوستانم انداخت.تجربه ی تلخی است در ضمن ارزش يک متن را خواننده معين ميکند نه نويسنده.
Posted by: javat on March 19, 2005 05:18 AM
احساس رو نباید دست کم گرفت، عقل رو چنان شرمنده میکنه و کنار میزنه که خودش هم باورش نمیشه. در مورد خودکشی٬ اطرافم حتی در کمی دورتر هم باهاش برخورد نداشتم. نه ایمان بلکه مذهبی که ما رو از عواقبش ترسونده مانع میشده اغلب. راستی بابت تجربهی جدیدت در شناخت افراد و روابط بهت تبریک میگم گرچه تجربههای سخت و تلخی هستند اما چراغهای روشنی برای آینده میشن ولو به خون جگر! /بهار جان این بچه فیلسوفه ها گرچه لابد صفت فیلسوف مناسب نیست خلاصه دانشمند بزرگی میشه و همینطور نویسندهی ماهری/ سال خوبی داشته باشی
Posted by: آزاده on March 19, 2005 08:35 AM
نمی دونم چی به سرت اومده و کی چی گفته که اين طوری بهم ريختی ولی می خوام خواهش کنم ازت چاپلوسی رو ياد نگير.بهار!خواهش می کنم خودت باش!
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on March 19, 2005 11:31 AM
salam , omidvaram khob bahsid, web zibaiee darin , be manam sar bezanin khoshhal misham , dar panahe aseman , bye bye honey
Posted by: ashkmehr on March 19, 2005 11:45 AM
اميدوارم بتونيم بيشتر با هم صحبت کنيم. ارتباط ايميلی من ممکن است در ايام تعطيل کمتر امکان پذير بشود. خوش باشيد!
Posted by: Ahmad-Nia on March 19, 2005 01:34 PM
خدايا به اندازهی آن گوساله به ما مرام عطا کن
Posted by: رضا on March 19, 2005 09:12 PM
بهار عزيز، بهار تو نيز مبارک باد. برايت سال خوش و بهتری آرزو میکنم. از مهرت ممنونم.
Posted by: م ج ت ب ا on March 20, 2005 01:30 AM