|
« ساغر سرما |
Main
| خیلی حس بدیه وقتی یکی »
تصریفِ بهار
1
اشاراتِ هجرت
برای هجرتِ بیست و دو سالگی ام
همه جا را بخار گرفته، آینه هم. روی اش را که پاک می کنی چهره ات را نمی بینی، پلک می زنی و دوباره پلک می زنی؛ این تویی؟! پیکر بی جان ات روی سنگی خوابیده، بوی مرگ همه جا را فرا گرفته، تو را می شویند و روح ات را در انزوا مچاله می کنند. مجلس ختم ات را خودت برگزار می کنی. شادی غم انگیزت را به هوا می پاشی؛ می خندی، می چرخی، فریاد می زنی، می رقصی. آدم ها که دور سرت دوار می گیرند، چشمان ات را می بندی و باز در آینه می نگری. پیکرت را می تراشند، می خواهند به شکل دلخواه شان درآیی. آنقدر می تراشند تا نابودت کنند. آهنگران هم دست به کار می شوند و بر سرت می کوبند. با هر ضربه فرو می روی، می ایستی، مقاومت می کنی و باز فرو می روی. خسته که می شوند رهایت می کنند. ناچاری بایستی و زندگی کنی. کورسویی پیداست، شمع وجودت لرزان می سوزد و زندگی اش به نسیمی بند است. بر می خیزی و به قدم زدنِ چند ساله ات ادامه می دهی، این بار در سکوت و بر رویِ نعش خودت.
2
و امروز، باز، من متولد شدم. با هزاران تجربه، هزاران شیار نامحسوس بر صورتم و هزاران بار زنده به گور شدن. چه کنم که آنقدر گریه هایم را فرو خورده ام که تمام وجودم به شوره زار تبدیل شده. مگر شوره زار را می توان گلستان کرد! و دیگر آن بهار با هزاران تولد دوباره هم زنده نمی شود. هیچ سالی اینگونه گذشته ام را _ خودم را _ بدرقه نکرده بودم. هیچ سالی اینگونه بزرگ تر شدن ام را جشن نگرفته بودم. روزها گذشت و چقدر دلم می خواست آینه ای روبروی شان بگیرم تا خودشان را ببینند، ولی نتوانستم. و از« او » یِ عزیزترینم، ممنونم که توانم داد تحمل را و ایستادگی را. با هر شکنجه بیشتر به او نزدیک شدم و هزاران بار ممنونم. ناگزیرم زندگی را، پس هستم؛ فقط تشنه ام.
3
تا پایانم چند بهار مانده؟
نظرها:
با سلام و خسته نبا شيد. خيلی جالب است موفق باشيد.
Posted by: rasol on March 29, 2005 01:33 AM
بهار عزيزم، تولدت مبارک! دوست ندارم غمگين باشی!
Posted by: مریم on March 29, 2005 02:07 AM
Posted by: م on March 29, 2005 02:42 AM
بهارک، بهارک، تولدت مبارک! ( کای تصغير نبود ها،نیای گیر بدی، واسه ميزون کردن قافيه بود ) کيک هم می خوريم، اگه باشی کادو هم ميديم
Posted by: مهدی on March 29, 2005 03:54 AM
ولادتی چنين و ولادتنامهای چنان؟ بهارم تولدت مبارک٬ بخند دختر٬ غم ممکن است بشکند اما خرد کردن را نه به اين سادگیها. بخند دختر٬ از لج پيکرتراش و آهنگر هم که شده بخند٬ به تيشه و چکش بخند و به روحی که تيشهها مچالهاش نخواهند کرد لبخند بزن. غمگين نوشتی بهار... تولد است برای خوش کردن دل هم که شده لبخند بزن
Posted by: آزاده on March 29, 2005 09:03 AM
مبارک باشد! عجب تقارنی! نه؟
Posted by: شاهد on March 29, 2005 11:11 AM
توصيف هايت زيبا بود بهار جان. ميلادت مبارک.
Posted by: مهدیه on March 29, 2005 12:05 PM
يادت هست؟! روز تولدم سوگوار ثانيههايم بودم و مدام اشک میدويد توی چشمهايم ، نوشتم و نوشتم ... نزديک پاييز بود ... برای احساسم ... شام غريبان هم داشتم برای ثانيههايم ؛ بدون خرما و حلوا ... اما بيستويک سالگی من هم رفت ، در چشم به هم زدنی . و حالا زندهام و توی همين ثانيهها نفس میکشم ... بهار است و حال و هوايم بهاری نيست ، اما هنوز زندهام و دلخوشم به همين بهار . بهترين بهارهای زندگي برای تو باشد عزيز . هزار بهار مانده است . تولدت مبارک!
Posted by: فاطمه on March 29, 2005 05:39 PM
هر روز برای شما و آنان که دوست می داريد نوروز
Posted by: الناز on March 29, 2005 07:24 PM
چرا همه درگير زمان شده ايم؟تقصير من نيست که شما هم گذر او را احساس می کنيد؟تو را به خدا بهار!چند وقت است خنده ات را نديده ام.کمی بخند!
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on March 29, 2005 08:28 PM
چون نمیدونم چه آرزويی برات بکنم، چيزی نمیگم؛ فقط اميدوارم هر چی خودت میخوای بشه و بشی. :)
Posted by: ابوالفضل on April 1, 2005 01:32 AM
ارسال نظر:
|