خیلی حس بدیه وقتی یکی باهات تماس میگیره با خوشحالی میگه: تولدت مبارک. می پرسم شما؟ میگه: منم آتوسا. بعد کلی شرمنده میشی وقتی یادت میوفته از وقتی دبیرستان تموم شد تماسهاتون محدود میشه به سالی یکبار آن هم فقط روز نهم فروردین. در بین حرفهام کلی این پا و اون پا کردم که ازش بپرسم روز تولدت چه روزیه، اما دیدم خیلی بد میشه. تازه میگفت ما مسافرت بودیم و هی به مامانم می گفتم رفتیم تهران یادم بنداز که با دوستم تماس بگیرم و تولدش رو تبریک بگم. بعد یاد نامه هایی که واسم می نوشت افتادم. یادم افتاد که سالهای زیادی اون تنها بوده. خیلی دوست داشتم کمکش کنم اما خودش گفت دیگه شخصیت من اونجوری شکل گرفته. داستان هم مینوشت گفت الآن هم می نویسم. خلاصه کلی شرمنده شدم. بعد اومدم نامه هاش رو خوندم آخرین نامه اش رو با این جمله تمام کرده بود :" ناراحت میشی اگه بگم که این روزها دوستیها دیگه ارزش همیشگی خودش رو نداره و هر کسی به فکر خودشه، من هم با تنهایی خودم دوستم اونم یه دوستی پایدار. " تازه به این حقیقت پی بردم. چند ماهیه فقط دو یا سه بار تلفنی با کسی صحبت کردم. اصلاً حس صحبت کردن رو هم ندارم. نمیدونم بگم خیلی بزرگوارانه عمل کرد، نمیدونم. اگر من با کسی چند بار تماس می گرفتم و اون اصلاً یاد من نمیکرد، قیدش رو میزدم. این هم یه درسه یه خودسازی. این چند وقت من مدام تجربه کسب می کنم و چند سال بزرگ میشم. دیروز دوست عزیزی بهم گفتن:" تولدتون مبارک! تولدی که انگار قراره واقعی باشه." و راست هم می گفتن. راستی از کجا فهمیدین؟!