در تب چهل درجه می سوزم، پس هستم.
سلام.وبلاگ جالبی داری به ما هم سر بزن.مرسی
Posted by: Cfoon on April 9, 2005 02:01 AM
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ... بيچاره دلم در « تب » بسيار افتاد ...
Posted by: شاهد on April 9, 2005 09:18 AM
تو چرا اينقدر رنگ به رنگ ميشی. من اونوقت که پوستت سفيد بود رو بيشتر دوست دارم! حالا ميگم وقت کردی يه کم مريض شو. چه خبره همش مريضی که
Posted by: مهدی on April 9, 2005 09:49 AM
با تب چهل درجه می توان بود و بدون آن هم.تنها تويی که با تو می شود و بی تو نه!
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 9, 2005 10:23 AM
خوشبيني هم بد درديست . از هذيان بدتر و شاعرها گرفتار هر دو اند
Posted by: reza on April 9, 2005 11:29 AM
ياد اوت متن لعنتی افتادم که نوشته بودم : « تب دارم ، تو را ندارم ... » حالا اون متن لعنتی به نوشتهی تو ربطی نداشت . نمیدونم چرا يادش افتادم .
Posted by: فاطمه on April 9, 2005 11:40 AM