یادمان باشد، همین نزدیکی ها...
بعد از امتحان به دیدنش رفتم. نزدیکی های خانه شان پاهایم حرکت نمی کرد. سخته وقتی بدونی که میزبان چند روز زحمت کشیده واسه اینکه چند ساعتی مهمان اش باشی. اصلاً راضی نیستم از دسترنج اش بخورم. از گلوی آدم پایین نمی رود. وارد خانه که می شوم دخترش با آن چشمهای معصوم و با شوق کودکانه ای به سویم می دود. او هم می آید با خنده؛ مدام تعریف می کند و می خندد. میل و رغبتی ندارم برای پذیرایی شدن، اما می پذیرم که خوشحال شود. چروکهای دور چشمهایش زیاد شده آن هم در این سن، لابد اگر از خودش بپرسی می گوید از خنده ی زیاد است. همچنان می خندد و من با بغض همراهی اش می کنم. دخترش از اسباب بازی هایش تعارفم می کند. وقت رفتن بهانه می گیرد که نروم، او هم. بیشتر از این نمی توانم سختی هایش را ببینم.سه چهار روز گذشته، صدای خنده اش در سرم می پیچد و آتشم می زند. ای خدا! چقدر دل من کوچیکه. ای خدا! التماس چشمان اون فرشته ی مهربون رو چه شکلی فراموش کنم. ای خدا! چرا آدمها حتی وقتی تصمیم میگیرن به کسی کمک کنن، سراغ غریبه ها میرن و نزدیکان شون رو فراموش می کنن.
می دونی بهار!راسته که غريبه ها از آدم توقع ندارن و محبت آدم رو پای وظيفه نمی ذارن.می دونم چه قدر بعضی وقت ها ديدن اين محبت های بی توقع سخته ولی همون جور که خودت گفتی تنها کاری که می شه کرد اينه که بذاری خوش حال بشن.
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 9, 2005 08:19 PM
Posted by: مانا on April 10, 2005 02:08 PM
مطمئنی که آدمهايی که موقع کمک چشم به روی خانه میبندند هنوز آدمند؟ غفلت اين روزها زود سراغ آدم میآيد و آدم را از آدميت دورتر میکند٬ با خودم هستم !
Posted by: آزاده on April 10, 2005 10:15 PM