|
« فراتر از نمادها |
Main
| حرام شدن حرمت »
عشق هایی سرشار از فرانکولاگری
هر آنچه معنای عمیقی دارد، درست از همان رو بی ارزش است. « هگل»
فرانکولا آخرین بازمانده ی هیولاها حال که به جهان وارد شده و در توده ی مردم قرار گرفته به دنیایِ عشق سرک می کشد و چندی پس از سیر و سیاحت، از عشق و رابطه های عاشقانه اینگونه سخن می گوید:" تعداد تعابیر عاشقانه محدود است، اما تعداد افراد عاشق نا محدود. با این وصف، یا نباید عاشق شوی، یا اگر عاشق شدی مثل دیگران عاشق می شوی." اما در واقعیت _ یا واقعیتی که کمرنگ شده _ هر کسی در رابطه ی عاشقانه زندگی جدیدی خلق می کند. حال فرانکولا _ من ِ هیولایی ِ امروزه _ در فرهنگ توده ای قرار گرفته و همانطور که بارت می گوید هیچ گونه معنازایی (هیچ سرخوشی) نمی تواند در فرهنگ توده ای رخ دهد. رابطه های عاشقانه فاقد معنا می شود و زندگی ِ عشقی ِ فرانکولا گرفتار تکرار و روزمرگی می شود و تکرار، کلیشه می آفریند. کلیشه _ ارکان بی ثباتی مطلق _ حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارد. کلیشه امکان زجر آور مردن است. رابطه ی عاشقانه انزجار آفرین شده و معشوق خوره ی روح می شود ( اسمرالدا و استلا، خوره های روح ام، زخمهای زندگیم.) انزجار هر آن زمانی رخ می دهد که رابطه ی دو کلام مهم خودسرانه شود، و هر گاه چیزی خودسرانه عمل کند من از آن دست خواهم شست. (اسمرالدا، استلا، سالومه یا هر نام دیگری که داری، عشق من ، باور می کنی که با همه ی وجود از تو متنفرم؟)
دو گانگی ِ عشق فرانکولایی در جهان موج می زند؛ عاشق امروزی هر بار با دیدن بت واره ای به وجد می آید _ عاشق می شود _ نه اینکه با دیدن پیرامون اش و هر نشانه ای به یاد یگانه معشوق اش بیفتد، بلکه پیوسته عشق اش در مواجه ی با معشوق ها دست و پا می زند و باز فرانکولا ثابت می کند تکرار معشوق ها را ( می خواهم بگویم که خاطر هر دوشان را می خواهم...) ( اسمرالدا یک وقتی عاشق اش بودم اما...،استلا یک وقتی عاشق اش بودم اما...) ( دل ام برای اسمرالدا تنگ شده، حتا برای استلا هم...) تکرار مفرط به معنی ورود به دایره ی فقدان است و برای تکرار کردن باید شهوانی بود، باید شکلی و لفظی بود، شکل حرامزاد در فرهنگ توده ای همین تکرار تحقیر آمیز است. و اما عشق _ آنچه که روزی واقعی بوده و حال در استثناها یافت می شود _ عشقی امروزی، عشقی هیولایی است، عشقی شهوانی است که تنها لذت می آفریند نه سرخوشی، عشقی تهی شده؛ آنچه تهی می شود، چیزی به درون اش فرو می رود، آنچه فرا می پاشد، خواهد ترکید. عشق اینگونه فاقد ارزش شده و تا سطح مبتذلی تنزل می یابد. اینجا، فرانکولا جمله ی هگل را ثابت می کند: "هر آنچه معنای عمیقی دارد درست از همان رو بی ارزش است."
در نهایت، انسانهای امروزی در تقابل های رفتاری، آنجا که در می مانند، برای توجیه کردارشان به اخلاق رجوع می کنند تا بدین وسیله خود را تسکین دهند ( من هم عاشق اش بودم، اما عشق فقط یک توجیه اخلاقی است.)
و اینک ما در جهانِ عشقی ای، سرشار از فرانکولاگری گرفتار شده ایم!
لذت متن ـ رولان بارت
( فرانکولا ـ پيام يزدانجو ـ نشر مرکز )
نظرها:
نوشته ی موجز و منسجمی بود. واقعا به شوق ام آورد. نوشته های ديگرتان نيز همچنين. سرافراز باشید.
Posted by: پیام یزدانجو on April 12, 2005 11:51 PM
بررسی عقلايی عشق فقط گيجکننده و شايد هم کمی خستهکننده باشد٬میدانی گاهی فکر میکنم کسانی که مینشينند عشق را تحليل میکنند و میشکافند و میخواهند بفهمند چيست دنبال بهانه میگردند که عاشق شدنشان ( يا نشدنشان) را توجيه کنند٬چرا که عشق از نظر عقل عبث مینمايد و حالا بايد يک جوری با کمک خود عقل او را ياری کنيم که بپذيرد يا رد کند. عشق چيزیست که پيش میآيد و مبدل نشدنش به نفرت مستلزم اين است که تو رشد کنی( توی نوعی) اگر خودخواه بودی حالا دست کم در رابطهی عاشقانهات نباشی اگر حسود بودی حالا حسادت را با رقابت اشتباه نگيری و الی آخر
Posted by: آزاده on April 13, 2005 06:55 AM
نمیگويم که عشق را فهميدم و میتوانم وصفش کنم٬ هر بار از من بپرسی عشق چيست جواب متفاوتی به تو میدهم چرا که هر روز چيز تازهای از آن میفهمم و به ياد میآورم٬ اما همينقدر بگويم اين سيستم دفاعی بدن و تنبلی ذاتی که مانع میشود به خاطر مفهوم زيبايی چون عشق بدخلقیها و رذالتها را کنار بگذاريم مشکل اصلی است. تو اينطور فکر نمیکنی؟ بعد مینشينند تحليلش میکنند که عشق چنين است و چنان! عشق برای تو دريچهای به دنيايی متفاوت که اين دنيا ذرهای از آن هم نيست آورده٬ تو برای عشق چه میکنی؟ چقدر تغيير میکنی و از خودت میگذری؟
Posted by: آزاده on April 13, 2005 06:58 AM
حقا كه جالب بود. از روزي كه قالبتان را عوض كرديد روز به روز مطالبتان هم بهتر ميشوند.
Posted by: reza on April 13, 2005 07:00 PM
خب من هنوز فرانکولايی را که خريده ام نخواندم ! ولی جالب بود. ممنون.
Posted by: مهدیه on April 14, 2005 09:56 AM
عشق همان است كه بايد باشد؛ استفاده نادرست ما از اين واژه آن را تغييرپذير كرده است. عشق چيزيست محض، پس افراط و تفريط در آن راه ندارد. عاشقان كمتر از قبل و بيشتر از آينده اند، اما هميشه هستند و كم بودن دليل بر نبودن نيست.
Posted by: شهاب on April 14, 2005 06:14 PM
می بينم که آقای يزدانجو کلی طرف دار پيدا کرده. خوش به حال اش ولی در مورد عشق مثل هميشه جواب من سکوت است من اين کلمه را نمی فهمم شرمنده!
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 15, 2005 12:03 PM
هنوز نخوندم فرانکولا رو ؛ و اينکه ... پس فعلا چيزی نمیگم درموردش!
Posted by: فاطمه on April 15, 2005 03:28 PM
خيلی دلم می خواست راجع به اين مطلب حضوری صحبت کنيم. امیدوارم بزودی فرصت دست دهد. ملاقات اخيرمان برای من هم بسيار موجب خوشحالی شد. باز هم از بابت همه چيز متشکرم!
Posted by: your friend on April 17, 2005 02:03 PM
hair rollers curlers stories sedu flat iron jennifer aniston sedu flat iron solia flat irons sedu flat irons jennifer aniston sedu flat iron exceon flat iron inventor of hair dryer solia flat iron exceon flat iron solia flat irons jennifer aniston sedu flat iron stories about hair rollers solia flat irons sedu flat iron jennifer aniston sedu flat iron inventor of hair dryer stories about hair rollers men in hair rollers jennifer aniston sedu flat iron global beauty flat iron solia flat irons
Posted by: jennifer aniston sedu flat iron on December 23, 2005 05:56 AM
ارسال نظر:
|