bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« عشق هایی سرشار از فرانکولاگری | Main | راز هجرتِ انسانیت »

April 15, 2005 08:21 PM
حرام شدن حرمت

در همهمه ی تب و لرزی سخت دست و پا می زنم. رگه های آفتاب صورت اش را پر کرده ولی همچنان نشسته. پرسش هایم را به حساب دست انداختن می گذارد و سرسری ازشان می گذرد. دور افتاده دست اش و مدام حرف می زند، از حکمهایی که در اسلام به مرور جاری شد تا اینکه به یکباره حرام شدند مثل شراب. می گوید: به مرور بر آنها حکم جاری شد تا اینکه به یکباره حرمت اش کردند. با خودم می گویم منظورش حرام است الآن درست اش را می گوید، باز هم در مثالهایش تکرار می کند و باز هم. تعجب می کنم: استاد! حرمت؟ صدایش را بالا می برد: باز هم که شما حرف زدین. حالا دیگر آنقدر داغ شده ام که قرمزی صورتم را به وضوح حس می کنم. وقتی حرمت به جای حرام استفاده شود، می توانی تب و لرزت را برداری و در کلاس را تا جایی که توان داری محکم به هم بزنی تا بفهمد حرمت اش را خودش تحریم کرد.  




نظرها:

خب وقتی هر جوجه‌ای که تازه از مکتب‌خانه در رفته و معلوم نيست با چه زد و بندی بهش مدرک دادن مياد ميشه استاد اين‌جور درس‌ها بهتر از اين هم نمی‌شه از سوادشون انتظار داشت. اين‌قدر حرصم می‌گيره وقتی اين قبيل استادها(!) مثل زن‌هايی که در روضه‌ها به منبر می‌رن و سواد نم‌کشيده‌ای که به اشتباه بهش سواد قرآنی می‌گن رو کافی می‌دونن٬ اين کلمه‌ی مراسم رو مجدداْ‌جمع می‌بندند و مي‌گن‌: مراسم‌ها!!! ولی جداْ اعتماد به نفسی دارند ها! فکرشو بکن به خودشون اجازه می‌دن جلوی جوون‌های منتقد دانشجو سخن‌رانی کنند. دست کم همين اعتماد به نفس رو می‌شه ازشون ياد گرفت( چيز ديگه‌ای که برای ارائه ندارن!)


Posted by: آزاده on April 15, 2005 10:12 PM


تو سایت ((هنوز)) به مطلبتون راجع به کتاب فرانکولا لینک داده بود. اومدم دیدم، گفتم یه سلامی هم عرض کنم.


Posted by: سلام on April 16, 2005 01:34 AM


وقتی استاد کلمه ی کتاب رو از رو اشتباه ميخونه ديگه ... بی خيال حرص نخور.


Posted by: مهدیه on April 16, 2005 07:30 PM


جالب تر دانشجوهای ديگه ست که هميشه لال ميشن و تماشا می کند چه اتفاقی داره می افته و صداشون هم در نمياد و يا حتی به موضوع فکر نمی کنن . فقط ميرن ميگن استاد با فلانی قاطی کرد ! متاسفانه فرصت خواندن کتاب آقای يزدانجو رو نداشتم و به اميد روزهای آينده نشستم . موفق باشيد .


Posted by: شاهزاده ي سرطاني on April 17, 2005 08:32 AM


يه چيز جالب برايت تعريف کنم. در خوابگاه ما عده‌ای از دوستان کسانی را که شراب می‌نوشند و يا حرمت حرام‌های ديگر را نگه نمی‌دارند با کمربند حد ميزنند. جاری شدن حدود اسلامی در خوابگاه خنده‌دارترين خبری بود که اول هفته از دوستانم شنيدم.


Posted by: reza on April 17, 2005 09:38 AM


آره! می توانی تب و لرزت را برداری و ببری جايی که حرمت ها را حرام می کنند. مملکت گل و بلبل است بهار جان! دل تنگ نباش!


Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 17, 2005 10:15 AM


راستی منتظرم راجع به مطالب استادت راجع به زمان هم بشنوم. فقط اميدوارم همين استاد نبوده باشد...


Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 17, 2005 10:16 AM


متشکرم بهار جان. مشتاقانه منتظرم. وبلاگت را هم دنبال می کنم و لذت می برم. موفق باشی.


Posted by: شیوامقانلو on April 17, 2005 01:46 PM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?