باران سیطره اش را
بر پندارهایِ پر از خوابِ آدمکان تحمیل می کند
آدمکان اوج می گیرند
و به دنبال مفری در شلوغی بازار دنیا گم می شوند
رانندگان سرمستِ پیکانهای مدل پایین شان می شوند
و تشریح شدن ات را به هیچ می انگارند
آدمکان روح شان را در باران اسیدی می شویند
و کلاف انسانیت در دل شان گسسته می شود.
بر شرب بی پولک شب/شرابه های بی دريغ باران.../در کنار ما بيگانه ای نيست/در کنار ما/آشنايی نيست/خانه خاموش است و بر شرب سياه شب/شرابه های سيمين باران.(احمد شاملو)
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 18, 2005 10:29 PM
مطمئنم تحت تاثير بارون ديروز نوشتیش! تو هم توی خيابون مونده بودی ، نه؟! مثل من البته!
Posted by: فاطمه on April 19, 2005 01:14 AM
حال اتفاق خوب است و با تصميم من هم موافق.
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 19, 2005 10:39 AM