bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« آموزش در کنار معتادان | Main | من و لاکی »

April 20, 2005 08:27 PM
همرنگِ بی هویتی

خواهی نشوی رسوا هم رنگِ جماعت شو.


این همان عامل پنهانی است که باعث می شود فرد در فعالیتها و روابط اش با دیگران خود را ناچیز فرض کند؛ اندیشه ها، ارزش و توان خود را نادیده بگیرد و خود را به سمت دنیایی سراسر دیگری سوق دهد. فرد بدون آگاهیِ وجودیِ خود با جمع یکی می شود. اینگونه می توان رد پاهایی از فرهنگی که فرد را به نادیده گرفتن خود وا می دارد، یافت. در واقع این ضرب المثل به طرز مذبوحانه ای اعتماد به نفس فرد را تقلیل می دهد.




نظرها:

همان همسازه که ناسازه را سرکوب می کند


Posted by: رولان بارت on April 20, 2005 10:01 PM


ولی من تازگی‌ها به ديدِ -دست‌ِکم به نظر ِ خودم- واقع‌بينانه‌تری به اين مثل رسيده‌م. به نظرم مي‌آد بيش‌تر از اين که اين ضرب‌المثل رويِ رفتار تأثير داشته باشه، نمودِ اونه. و ما بيش‌تر از اين که بخواهيم رفتارمون رو آگاهانه از رويِ اين مثل تنظيم کنيم، روزی هزار‌بار -ناخودآگاه- راه‌کارش رو به کار می‌گيريم. پس دیگه اون‌قدرها هم بد به قضيه نگاه نمی‌کنم؛ در واقع به نظرم نمی‌شه ارزش‌گذاريِ اين سبکی کرد روش. همين! :)


Posted by: ابوالفضل on April 20, 2005 10:13 PM


به نظر من افراد کمی وقتی در موقعیتی این چنینی قرار می گیرند اگاهانه رفتار می کنند. نمونه ی عینی اش را در جامعه ی کوچک دانشگاه می توان دید که دخترها و پسرها بعد از یکی دو ترم تغییر فرم لباس و تغییر چهره می دهند. من معتقدم این ضرب المثل عزت نفس رو زیر سؤال میبره.


Posted by: بهار on April 21, 2005 12:50 AM


نوشته‌ی «مرد فمینیست...» عالی بود . يک طنز عميق و با معنا و اين نوشته‌ای ست که می‌ماند


Posted by: reza on April 21, 2005 02:34 AM


يک جور ديدی محافظه‌کارانه پشت ضرب‌المثل خوابيده٬ خودِ واقعی‌ت رو پنهان کن !


Posted by: آزاده on April 21, 2005 06:16 AM


ديد* محافظه‌کارانه :)


Posted by: آزاده on April 21, 2005 06:18 AM


نمی دونم رنگ جماعت هستم يا نه و به همون اندازه هم نمی دونم رسوا شده ام يا نه چون هميشه تنها تلاش ام اين بوده که گوشفند نباشم و به خودم هم خيانت نکنم.


Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 21, 2005 10:30 AM


راستی! زمان اين روزها برای من بيش تر از هميشه نويد زنده گي می دهد. برای چيز ديگری ست که ديگر نمی نويسم.


Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on April 21, 2005 10:34 AM


چه شعرهاي قشنگي برايم نقل كرده بوديد! راستي من به دخترم گفتم كه برايش سورپريز فوق العاده اي دارم. هماني كه شما قرار است زحمتش را بكشيد. فكر مي كنيد بتوانيم قبل از سفرم ملاقاتي داشته باشيم؟ پيشاپيش از محبت تان تشكر مي كنم.


Posted by: احمدنيا on April 21, 2005 01:34 PM


و من از همرنگ جماعت شدن عقم می‌گيره ، اينو - با يه کم تغيير البته - اين هفته نوشته بودم و توی همون ... چاپ شد . اسمش رو گذاشته بودم « تب بيهودگی »!


Posted by: فاطمه on April 22, 2005 12:12 AM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?