bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« اشکالی ندارد ، باز هم می گویم! | Main | غم ِ نارنجی »

April 28, 2005 12:34 AM
موقع شام، نگام افتاد بهش.

موقع شام، نگام افتاد بهش. ناز و غمزه ای کرد و اومد جلو، معلوم بود که چیزی می خواد. یه کم خودش رو جمع و جور کرد و گفت: میشه یه کم تَریک بدین. گفتم:چی؟ باز گفت: یه کم تَریک میدین! خوشم اومده بود. گفتم: بلند بگو من متوجه نشدم چی میخوای. اومد جلو دستای کوچولوش رو اورد بالا، انگشتاش رو غنچه کرد و با حالت تحکم و طمأنینه گفت: بابا جون، میگم تحریک به من بده!




نظرها:

جالب بود! اوضاع بر و فق مراد هست؟!


Posted by: your friend on April 29, 2005 12:31 AM


khanoome bahar tah dig ba heye jimi?!!i


Posted by: mola loghati on April 30, 2005 06:34 AM


دستهای بچه ها واقعن زیبا هستن! جدا از حرف زدنشون!


Posted by: مانا on April 30, 2005 05:15 PM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?