نمی آیی
و همچنان بر انتظارم می خندی
سالها همچون سودازدگان
به چشمانم وعده می دهم
می مانم
و تو بر انتظارم می خندی
سطرهای چشمانت را دوره می کنم
می خندم
و تو بر انتظارم می خندی
نمی دانم چرا حس می کنم شعرهايت خيلی پذيرنده اند. حتی مرگ منکسر. شايد چون همه می گويند که شعرهای من خيلی خشن اند و بی خودی عصيان اشان زياد است و شعرهای تو هم هيچ شباهتی به مال من ندارد(و شاید نسبت من و تو هم همین باشد)اين حس را دارم. حس لطيف و معصومانه و زنانه ی شعرهای تو شعر به شعر برایم غریب تر می شود. امیدوارم روز به روز موفق تر باشی!
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on May 20, 2005 09:53 AM
salam
ozr mikham rahe digeii baraye tamas nadashtam
eshab aslan hala khoob nist
tracke 5 e(be tamashaye abhaye sepid ) ro ta emshab goosh nadade boodam
dare noor mirize be shabam
omidvaram be arezoohat beresi
az samime ghalb arezoo mikonam
in shayd behtarin hedeye momkne toye in shabe fajee bood
moarghebe khodet bash
Posted by: vahid on May 21, 2005 01:29 AM
انتظار همين است. يک بازی تلخ! میگويند برنده و بازنده ندارد اما من شک دارم
Posted by: آزاده on May 21, 2005 06:46 AM
خيلی لذت بردم. پر احساس و لطیف!
Posted by: SA on May 21, 2005 09:23 AM
شايد هم اينطور نباشه
راست و دروغ اين حديث قدسی پای ..... :
لو علم المدبرون کيف اشتياقی بهم٬ لماتو شوقا
اگر آنان که از من روی برگرداندند٬ می دانستند چقدر آنها را دوست ميدارم٬ هر آينه از شوق جان می سپردند
Posted by: A on May 23, 2005 04:23 PM