هر صبح واهمه دارم از اینکه چشم باز کنم و تو دیگر نباشی. باشد، نمی گذارم اینجا خاک بگیرد. اصلاً به روی خودت نیاور که من هم دوست داشتم خانه ی کوچک ات پا بر جا بماند. دیگر بهار نارنج ها برایم رنگ و بویی ندارند، آنها هم فقط برای خودِ خودت.
از كامنت تان و همدردي تان بسیار متشكرم.
Posted by: احمدنيا on May 28, 2005 10:47 AM
ما را به تو سری ست که کس محرم آن نیست...گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
Posted by: مریم on May 28, 2005 04:29 PM
سلام ؟ خوبي جانام سري به وبلاگ شما زدم راستي وبلگ خوبي داري . اميد وارم که از نوشتن خسته نشي . اگه خواستي سري به کلبه ما هم بزن خوشحال مي شم؟ باز هم بهت سر ميزنم خداحافظ
Posted by: mohsn on May 28, 2005 11:54 PM
من به لالايی شيرين نگاهت گفتم که دلم ميسوزد/تا کجا ميبريم/تا کجا ميبردم/ژرف نگاهت ما را/ من چه غمگين و چه شادم امروز/ که تويی نيست مرا و دل من نيست هنوز
Posted by: meteor on June 1, 2005 02:42 AM