|
از آرامشِ گمشده در شهر. 3
1. هر روز در ذهنم با مامورهای گشت ارشاد در حال مجادلهام. هر روز با آنها تمرین جنگیدن میکنم. خودم را آماده میکنم که اگر مرا گرفتند چه بگویم و چه عکسالعملی نشان بدهم. انگار کن جنگندهای که هر روز اسلحهاش را از جعبه درمیآورد، تمیزش میکند، گرد و خاکش را میگیرد و به تمرین تیراندازی میرود. خسته میشود، عرق میریزد، دوباره برمیگردد و اسلحه را در جعبه میگذارد برای روز بعد. از دور که تهرنگهای ماشینشان را میبینم، جنگ و جدالهای ذهنی شروع میشود. و هر بار انگار از جنگی خستهکننده برگشتهام.
2. در وجود همهی ما یک گشت ارشاد نهفته است.
3. صبح از خواب بیدار میشوم، چشمهایم را باز میکنم و بیمقدمه و بلند داد میزنم: عوضیا.
+ 2
+ 1
پیش/ پس رفت
آن روزها که پرستو این سمت میلهها روزگار میگذراند، چند بار گفته بود لازم است چند نفری برای تایپ مقالهها و آنلاین کردن کتاب جمعه کمک کنند تا پروژه تمام شود. نمیدانم آن موقع چند نفر استقبال و همراهی کردند، اما میدانم در حد حمایت این روزها نبود. حالا گفتهاند بیایید برای دلخوشی پرستو، مقالهها را تایپ کنیم و الخ. این همراهی اگرچه خوشایند است و شادیبخش، اما سویهی دردناکی را آشکار میکند: ما شدهایم آدمهای حسرتزدهی دقایق آخر. وقتی کسی در حال جدال با مرگ است، بیمار شده، دارد مهاجرت میکند و میرود، رفته پشت میلهها و چه و چه و چه، تازه یادمان میافتد چه کارهایی انجام دهیم که خوشایندش باشد. یادمان میافتد از چه خوشش میآمده. چه کنیم که رنگ و بوی فقدان را کمتر کند. کجا بشتابیم تا نوشدارویی بیابیم. اما وقتی در کنار هم هستیم، جداییم، دوریم، فراموشکاریم. یاد جمله سانگل در کتاب هنر مردن میافتم که میگفت: «تنها در موقع غرق شدن است که آدمیزاد به یاد گذشتهاش میافتد».
زیر صفر
پرندههای شهر من
سرشار ِ آزادیاند:
رها،
سرکش،
بیقرار،
در پشت میلهها
در پشت حصارها
وادادگی
خستهام. نمیخواهم بدانم در این مملکت دارد چه میگذرد. نمیخواهم خبر بخوانم. نمیخواهم مجله و روزنامه بخوانم. نمیخواهم بدانم قیمت دلار و طلا و سکه و ماست و نان چقدر شده. نمیخواهم مقالههایم را بنویسم. نمیخواهم کلاس زبان بروم. نمیخواهم دنبال اپلای و فلان باشم. نمیخواهم به دکترا فکر کنم. چرا نمیگذارید چند روزی آدم با خودش خلوت کند؟
آوای رود
زمانی فکر میکردم موسیقی رود چه میتواند باشد. آهنگی که از صدای رود بگوید، از سرزندگیش، از نشاطش، از شکوهش، از زلالیش، از تلاشش برای رسیدن. این موسیقی، گوهر یکتای رود را نشانه میرود و حقیقت زندگیاش را در همآوایی نتها و به کمال نشان میدهد. کنشهای خیالانگیز رود، ماهرانه در این آوا، نقش بسته است. و چه زیبا، بارقهای از نشاط رود را در جانِ شنونده میدمد.
* «River» از موسیقی متن فیلم درخت زندگی. برای شنیدن نیاز به ف...شکن دارید.
زیستجهانِ مالیک
برای دومین بار درخت زندگی را دیدم. این بار بیتوجه به محتوا و محو جذابیتهای بصریاش. جادوییست در خلق تصاویر. نماها، معجزههای کوچک و بزرگاند. معجزتی شگفتاند.
سبکی تحملناپذیر هستی
نزدیک یلدا بود. من زخم یک حسادت کور را خورده بودم و در مقابلش تنها به سکوتی بسنده کردم. با این همه درونم آشوبی بود. حسادت کور میکند آدم را. آدمهای حسود همیشه عبوساند، با خودشان، با اطرافیانشان. فکر کرده بودم در وجود همه ما حسادت هست، کم و زیاد. اما حسادتهای من هیچ وقت زخمزننده و قاتل نبوده. یلدا بود و اتفاقی کوچک و خوشایند، اندوه زخم را برایم کمرنگ کرد. نشسته بودم کنار شمع و دانههای قرمز و درخشان انار و آینهی یادگاری دوستی و عود و کتاب حافظ. فکر کردم در دنیا اینقدر خوبی هست که به همه میرسد، پس چه جای حسادت. سبک شده بودم. و فکر کردم یک روزی مینویسم: یلدا شبی بود که کسی در گوشم خواند دنیا پر از خوبی نهفته است و همه از این خوبی و شادی سهم میبرند؛ پس چه جای حسادت. سبک بودم.
*عنوان نام کتاب میلان کوندرا.
خوشبختیهای کوچک زندگی – 7
شب باشد،
صدای جیرجیرک باشد،
و آسمان کویر.
.
در چشمان توست،
دلدادگی جهان.
دنیای نامها ـ 7
تکرارش با صدای آرام و آهسته، نو میکند آدم را: «یوحنا». با قامتی بلند و تضاد خوشایندیْ سرشار از گرمای «ی» و خنکای «ح». انگار کن عاشقی که به چشمان پاک معشوقش خیره شده و تکرار میکند:
یوحنا،
یوحنا،
متبرک باد نام تو،
متبرک باد نام تو.
+ دنیای نامها ـ 6
سکوت
گلویم
رسوبِ کلمههایِ مانده
.
لحظههایی که سرودیم و فرسودیم
از صبح که این ترانه را شنیدهام حالم بد است و اشکهایم بیاختیار شدهاند. یاد تمام فریادها، دلواپسیها، فرار، خون وخشم و اشکهای آن روزها ذره ذره در من زنده میشود. یاد آدمهایی که دیگر نیستند، یاد آدمهایی که گوشهی چاردیواری دنیایمان گیر افتادهاند. یاد روزهای ملال، روزهایی که همه در شوک بودیم، روزهایی که بیمحابا گریستیم و تنها اشکها تسلایمان بود. یاد لحظههایی که واژهها در آن گم بود، غم بود، حقارت بود و مرگی که در تمام کوچه پس کوچههای شهر، سایه به سایهیمان پرسه میزد. یاد زمانی که هراسان بودیم و تنها با چشمها با یکدیگر سخن میگفتیم. حالم بد است و میخواهم از فردا دوربین به دست بگیرم و تمام خاطرههای فرسوده و گم شده در کوچههای شهرمان را زنده کنم.
در میانهی ماندن و رفتن
حال این روزهایم، حالِ مینای کنعان است. همانقدر وابستگی، همانقدر دل کندن، همانقدر دور و غریب، همانقدر آشنا، همانقدر بلاتکلیف و پا در هوا، بلاتکلیف و پا در هوا، بلاتکلیف و پا در هوا.
اشارتهای تنهایی – 4
به پیرمرد پول میدهم. او نمیخواهد.
خسته است هلیا، فقیر نیست.
خستگی، قدمها را کوتاه میکند، کوتاهتر میکند.
«بار دیگر شهری که دوست میداشتم، نادر ابراهیمی»
هر دوست داشتن، آغاز شوریست معجزهآسا. شوری که زندگی را و احساس را دگرگون میکند اما در نهایت به غم ختم میشود. ایمان ِبه دوست داشتن و تداوم آن، تنها به شعری زیبا میماند و بس. و غمی که از پی دوست داشتن آغاز میشود، با پیچ و خم دردناکش آدم را از پا میاندازد. آدمی که دیگر به دنبال دوست داشتن نیست، او خسته است؛ و این خستگی قدمهایش را کوتاه میکند، کوتاهتر میکند.
دیگر نمیخواهم هیچ دیگریای در زندگیم زاده شود. دیگر نمیخواهم کسی را دوست بدارم.
+ 3
ناکجاآباد
در فیلم آینهی تارکوفسکی، صحنهایست که در آن ماریایِ هراسان برای فرار از استرس و تنش کاریش به خانه برمیگردد و به زیر دوش آب میرود. آب او را به آرامش میرساند، اما هنوز دقایقی نگذشته که آب کم، کمتر و قطع میشود. ماریا با خندهای از روی ناتوانی، به دیوار تکیه میدهد و این استیصال او را به گریه میاندازد. صحنه کات میخورد به خانهای در طبیعتی زیبا که در حال سوختن است. در سعادتآباد نیز، آدمها با شکلهای مختلفی از تنش در رابطهشان وارد مهمانی میشوند. یاسی میخواهد در این جشن به همسرش بگوید حامله است. قرار است ساعاتی در کنار هم خوش باشند ـ و به آرامش برسند. اما گویی تنش روابط بر این آرامش ناپیدا غلبه میکند و هر کدام مستاصل به گوشهی تنهایی خود پناه میبرند و میگریند: آیندهای خوش در راه نیست، آنچه که از آینده رابطه دیده میشود تصویر همان خانهایست که در دشتی سرسبز میسوزد.
آدمهای سعادتآباد، هر کدام با میزانی از آگاهی وارد رابطهای شدهاند که اگرچه از آیندهش بیاطلاع بودهاند اما آن را با علم به داشتن جایگاهی مستقل، مشروع و شناخته شده برای همگان به دست آوردهاند. آنچه که از زوایای فیلم درمییابیم این است که روابط سامانیافته با کلمات، حرفها، اعمال و رفتار آدمهایش پیچیده شده و تخریب میشود. تا آنجا که ادامه رابطه برایشان دشوار شده و میخواهند به تندباد رابطهشان پایان دهند. بهرام و تهمینه تصمیم میگیرند مدتی جدا از یکدیگر زندگی کنند، زندگی یاسی و حمید همچون آینه شکستهای ادامه مییابد و لاله که در بیخبری علی جنیناش را سقط کرده، کتک میخورد. اما در میان آدمها و رابطههای سعادتآباد، آدمی هست کمرنگ و به حاشیه رانده شده که جنس رابطهش را به شکلی دگرگون با بقیه انتخاب کرده است. رابطه او با آلودگی رابطهای دیگر شکل گرفته است. اگر یاسی زندگیش را با امیدی دوچندان آغاز کرده و حالا آینه زندگیش شکسته و خود را، زندگیش را، کودک و همسرش را در آینه شکسته میبیند و با این حال مینشیند روبهروی همان آینه شکسته و آرایش میکند، پرستار بچه رابطهش را از همین آینه شکسته شروع کرده. پرستار بچه آگاهانه وارد رابطهای پرتشنج شده و میداند جایگاه مستقل و مشروعی نخواهد داشت.
در فیلم، جهانبینی پرستار آشکار نمیشود، اما نشانههایی که به نمایش درمیآیند ترجمانی از وضعیت و جایگاه او در زندگیست: زندگی پرستار، دچار آشفتگیست. او با جایگاهی که برای خودش ساخته و انتخاب کرده، اجازه میدهد دیگران به شکل تحقیرآمیزی شخصیت و زندگیش را به آشوبی پنهان بکشند. او در خانه حمید جایگاهی دون دارد: «پرستار بچه» است و نه حتا «معلم» بچه. حمید با حالتی از اشمئزاز ـ به شکلی موذیانه ـ به یاسی میگوید از پرستار بچه خوشش نمیآید و بهتر است که به دنبال شخصی دیگر باشند. و بعد با دروغی روانه خانه پرستار میشود. دروغ حکایت از رابطهای پنهانی و تنشزا خواهد داشت، پرستار میداند که اگر رابطه پنهانیش آشکار شود یکی از محکومان خواهد بود و با این حال او این را «انتخاب» کرده است. حمید با حالتی از مستی بسیار به خانه پرستار میرسد؛ چه عاشقیست که راضی میشود دقایق دیدار و لذت حضور معشوقش در لحظات مستی خلاصه شود؟ نمای دیگری از اشمئزاز در رابطه، آنجاییست که حمید از پرخوری زیاد دچار تهوع میشود و در خانه پرستار استفراغ میکند. نقطه آخر امید پرستار، هدیه تولد حمید است. حمید دستپاچه دخترکش را به آغوش میکشد و هدیه را فراموش میکند. و بعد که هدیه را به او میرساند، میگوید که آن را بعدا باز میکند. پرستار بچه، در فیلم هیچ نامی ندارد. او محکوم است به فراموشی، فراموشیای که خود نقش بزرگی در آن داشته است. سعادتآباد برای او ناکجاآبادیست جزیرهوار بر روی آبهای متلاطم و گرفتار موجهای ناآرام. گویی او به درون یک تناقض آشکار پرتاب شده است: جدایی، ابتدا و انتهای سرانجام اوست. او، همان زنی است که برای فرار از تنشهای زندگی و برای تمدد اعصابش به زیر دوش میرود ـ رابطهای را انتخاب میکند، اما میداند که حمام در حال تخریب است و با این حال در زیر آوارش میماند؛ خانهی او نیز در حال سوختن است.
خوشبختیهای کوچک زندگی – 6
در تمام سالهایی که شاغل شدهام، همیشه بخشی از ذهنم در محل کار، درگیر خانمهای همکارم بوده. همیشه تا جایی که ممکن بوده، تلاش کردهام دچار انفعال نشوند. تلاش کردهام ادامه تحصیل بدهند، تلاش کردهام حرف بزنند، جلوی زور بایستند و از حقشان دفاع کنند، خود را ضعیف نشان ندهند، با اطمینان ایدههایشان را مطرح کنند، با اطمینان حرف بزنند و کم نیاورند، ورزش بروند، کتاب بخوانند، فیلم ببینند، به همدیگر کمک کنند، اگر میخواهند ازدواج کنند گرفتار احساسات نشوند، حق طلاق بگیرند و... . حالا نه اینکه خودم توانستهام همیشه جلوی زور بایستم، نه. یکوقتهایی هم خودم حرفهایم را خوردهام و گاهی حقم را خوردهاند. یکوقتهایی هم آدم بد ماجرا شدهام، چند بار برای این کارها، جایگاه شغلیم را از دست دادهام.
حالا کسی هست که آنسوی من مینشیند و من با تمام وجودم حواسم به اوست. زمانی که برای یادگیری میگذارد و اهمیتی که به یادگیری میدهد، سوای کاریست که باید انجام دهد و این تحسینبرانگیز است. اینکه او نیز بخشی از ذهنش درگیر کمک به دیگران است، به دوستش اهمیت میدهد و اگر موقعیت کار خوبی باشد او را به جلو میفرستد و... . خوشحالم، بخشی از این انرژی مثبت مضاعفی که این روزها یافتهام از شادیِ وجود دختریست که مشتاق دانستن است. حسی که در او یافتهام، شوقی در من ایجاد میکند که وصفناپذیر است.
من
آدمی را از چشیدن و بوییدن قهوه و نسکافه منع میکنند و این آغاز دیوانگیست.
آوا - 4
این روزها کسی هست در نزدیکیم که صدایش خش دارد، یک صدای خط خطی و گاهی مثل سمباده. یک وقتهایی این خطها آنقدر زیاد میشود که انرژی مثبتم را متلاشی میکند و به حس و حالم زخم میزند.
+ 3
جنون
بعضی شبها که روی پهلوی راست میخوابم، یاد هوای گرگ و میشی میافتم که با نور چراغ آمبولانسْ رنگی شده بود و خوابم را پرانده بود. صبحش پدرم از قتل زن جوان همسایه گفت. صدای نوزاد چند روزه در گوشم پیچید. یک وقتهایی فکر میکنم اگر این چهار دیوار تا خانهی کناری نبود، حتمن آن شبی که مرد بالای سر زن رفت و سرش را با چاقو برید میدیدم. به پهلوی راست که میخوابم، صدای نوزاد چند روزه گوشم را پر میکند. خون میبینم. دیوانه میشوم.
اشارتهای تنهایی – 3
تنهایی از ویژگیهای بزرگسالی نیست. زمانی که انسان به مبارزه با دیگران یا با چیزها میپردازد، در کارش غرق میشود و خود را در خلاقیتش یا در ساختن اشیا، اندیشهها و نهادها به فراموشی میسپارد. آگاهی شخصی او با آگاهی شخصی دیگران یکی میشود: زمان معنا و هدف پیدا میکند و بدینترتیب بدل به تاریخ میشود، شرحی میشود با معنا و زنده که گذشتهای و آیندهای دارد. یگانگی ما، عملا از میان نرفته است بلکه فقط کمرنگتر شده است و به معنایی «نجات یافته» است. هستی شخصی ما در تاریخ مشارکت میجوید که به تعبیر الیوت بدل به «طرحی از لحظههای بیزمان» میشود. بنابراین انسان بالغی که طی دورههای خلاق و بارآور حیات خود مبتلا به بیماری تنهایی است، استثنا به شمار میآید. این نوع انسانهای تنها امروزه تعدادشان زیاد است و این نشان میدهد بیماری ما تا چه حد وخیم است. در دوره کار جمعی، آواز جمعی، تفریحات جمعی، انسان از همیشه تنهاتر است. انسان عصر جدید هرگز به آنچه میکند به تمامی دل نمیسپارد. بخشی از او ـ عمیقترین بخش او ـ همواره برکنار و هوشیار است.
«دیالکتیک تنهایی، اوکتاویو پاز، ترجمه خشایار دیهیمی، انتشارات لوح فکر»
+ 2
.
کسی را دوست داری، اما میخواهی از او جدا شوی. این یکی از فرسودهترین دوستداشتنهاییست که آدمی تجربه میکند: دوست داشتنِ کسی که قرار است دیگر نباشد. حسی که هیچوقت از بین نمیرود، بیگمان شخص را ذره ذره نابود میکند.
وطنم، ای شکوه پابرجا
از روزهای پر از افسردگی و ملال و غم و ترس هشتاد و هشت گذشته، روزهایی که در آن بسیار گریستم و گریستیم. پس از آن، اشکها جایشان را به حسی از نگرانی وافر برای مردم و جامعه داد. امروز، در تاکسی ترانهای شنیدم که تا اعماق وجودم را سوزاند. گوشهای در سرما نشستم و جلوی همهی رهگذران، برای وطنم گریستم.
+ عنوان بخشی از ترانه است.
سکتهی تصویر
یه حبه قند، فضای شلوغی دارد. فیلم با انبوهی از بازیگر، دیالوگ، کلمه، خنده و شادی شروع میشود و ادامه مییابد. در این میان مرگی هم اتفاق میافتد و تمام شادیها به غم تبدیل میشود. اما آیا این فضای شلوغ، با مرگ تبدیل به سکون میشود؟ برای من، نه. مرگ هم نمیتواند به شلوغی و سر و صدای فیلم پایان دهد. ورود قاسم هم فضا را آرام نمیکند. تنها و تنها زمانی که قاسم، زبان میگشاید و با لکنتِ اندکش سخن میگوید؛ سکون اتفاق میافتد. لکنت، همان مخاطرهی اندیشیدن و بیان آن است؛ پس همانجا میتوانم کمی آرام شوم و بر اتفاقاتی که گذشته و در پیاش میآید، تامل کنم. اینگونه، لکنت، گریز ِبه تفکر میشود.
اشارتهای تنهایی - 2
همیشه خوب بودن (به معنای انجام افعالی برای بهتر کردن زندگی دیگران، همراهی، مهربانی و ...) و در دسترس بودن، حصاریست که فاعل ناخودآگاه به دور خود میکشد. غافل از آنکه، قید «همیشگی» او را زندانی کرده و به جایگاهی بیارزش میکشاند. فعلی که در آن مداومت ورزد، قطعا او را کمرنگ و محو میکند؛ «قید»ی که شخص «خود» را نادیده میگیرد و این حماقت محض است. همیشه خوب نباشید، همیشه در دسترس نباشید: «همیشگی» نباشید.
+ 1
تغییر نگرش به طلاق
در میان اطرافیانم، آنهایی که همسن و سالهای خودم هستند و ازدواج کردهاند، حدود هشتاد درصدشان یا طلاق گرفتهاند، یا در حال طی مراحلش هستند و یا دارند به گزینه طلاق فکر میکنند. خانواده اکثرشان هم به نوعی فرزند را همراهی و حمایت کردهاند. خانوادههایی که سالها پیش وقتی میشنیدند کسی طلاق گرفته جوری لبشان را میگزیدند که انگار فعل حرامی رخ داده است. البته گاهی مقاومت هم در میانشان بوده، اما در نهایت انتخاب را به عهده فرزند گذاشتهاند. من این تغییر نگرش به طلاق را، سوای اثرات مثبت و منفی که هم ازدواج و هم طلاق دارد، به فال نیک میگیرم. طلاق، نه به عنوان یک «معضل» بلکه به عنوان یک «راهحل».
آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود
کسی در زندگیت پررنگ و برجسته میشود، کسی که دوستش داری: یک دیگری در جایگاه معشوق. دلتنگش میشوی و بخش زیادی از ذهنت، زندگیت، احساست و مهرت را به او میبخشی. از هر کلامی برای ستایش او استفاده میکنی حتا با همین کلمات روزمرهی دلتنگم، کجا میروی*. تلاش میکنی او در بهترین شرایط عاطفی و بهترین وضعیت اجتماعی، فرهنگی و ... باشد: موقع خرید و پرسهزنی در مغازههای مختلف سمت دیگر حواست به اوییست که دوستش داری؛ چه لباسهایی برایش بخرم که او شیکتر و خوشپوشتر شود؟ به او کمک میکنی که در شغلش پیشرفت کند. موقع بیماری یا غم و افسردگیش، بخشی از وقتت وقف او میشود تا از آن وضعیت خلاص شود. با خودت فکر میکنی چه غذاهایی دوست دارد، که برایش تهیه کنی و... . «میخواهی» دیگری بهترین باشد، میخواهی «دیگری» احساس خوشبختی کند. در تمام این اعمال، سویهی پنهانیست به نام خودخواهی: خواسته درونی عاشق این بوده که شادی، راحتی و آسایش معشوق را ببیند، تا شادیِ خودش افزونتر شود. درکِ شادی مضاعفِ عاشق را بارت از رویسبروک نقل میکند: «حال، همهی خوشیهای روی زمین را در نظر گرفته، همه را در قالب یک خوشی واحد درآمیخته، و آن را به یک فرد واحد ارزانی کنید ـ این همه در قبال این خوشیای که من از آن حرف میزنم هیچ است**».
این خودخواهی، نوعی اشتیاق عاشق به معشوق است: عاشق از معشوق توقع همان خواستها و اعمالی که خود پیش از این انجام داده است را ندارد. این همان خواستیست که عاشق را به غلیان درمیآورد. این لذتیست که عاشق از لذتِ معشوق میبرد. این همان عشق و دوست داشتن احترامبرانگیز است که مادری به فرزندش میگوید: او «از من آزاد است. که از من دِینی به گردن او نیست... میخواهم بنشینم و ساعتها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمیبینم، و همهی عشقی که به پای او میریزم را برای کیف کردن خودم میریزم».
* برای ستایش تو،
همین کلمات روزمره کافیست
همین که کجا میروی، دلتنگم
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافیست
تا از تو بتی بسازم
«شمس لنگرودی»
** بارت، رولان (1383)، سخن عاشق، ترجمه پیام یزدانجو. تهران: نشر مرکز.
+ عنوان بخشی از شعر افشین یداللهی و آهنگ تیتراژ مدار صفر درجه است.
تو مشغول مردنات بودی
مارشال برمن، در کتاب تجربه مدرنیتهاش، آنجا که میخواهد به زندگی و خلق و خوی مدرن و تردیدها و گردبادهای اجتماعی قرن نوزدهم اشاره کند، گذری دارد به رمان روسو. «سن پرو»، قهرمان جوان رمان روسو، «الوئیز نو» است که در نامهای برای معشوقهاش از زندگی در کلانشهر به مثابه «نزاع دایمی گروهها و فرقهها، و جزر و مد بیوقفه پیشداوریها و عقاید متخاصم» یاد میکند. «همگان پیوسته گفتار و کردار خویش را نقض میکنند» و «همه چیز گنگ و مهمل است، اما هیچچیز تکاندهنده نیست، زیرا همگان به همه چیز عادت کردهاند». این جهانی است که در آن «خوب، بد، زیبا، زشت، حقیقت و فضیلت صرفا موجودیتی محلی و محدود دارند». شمار کثیری از تجارب نو به آدمی عرضه میشود؛ ولی هر آنکس که بخواهد از آن بهره برد «باید بتواند به راحتی اصول عقاید خویش را همپای مخاطبانش عوض کند، و در هر گام روحیه خویش را با شرایط موجود وفق دهد». سن پرو، به جذابیتهای کلانشهر اشاره میکند اما تاکید میکند که از میان اینهمه «حتی یکی نیست که دلم را اسیر خود سازد، و با این حال مجموعه آنها به روی هم احساساتم را چنان تحریک میکند که از یاد میبرم چه هستم و به که تعلق دارم» (برمن، 1389: 18).
این بازگویی، نمایی از جهان مدرن ماست. تلاطم پرو را میتوان در تلاطم و مستی و گیجی آدمیان «درباره الی» دید. درباره الی به تماشاگر میگوید: به دنیای پر از تنش خوش آمدید. گویی تصاویری ساختگی در تصاویر واقعی جهان مایند، اما چنان تاثیرگذار و واقعی که خودِ خودِ زندگی ماست. اینجا تصاویر به عمل درمیآید، رنگ واقعیت به خود میگیرد و در آن حتی چیزهای دروغین نیز به خود دروغ میگویند. فیلم، مبانی فکری، شیوههای دیدن و از این رهگذر روشهای بودن انسان مدرن را آشکار میسازد. انسانی که مبهم است، دچار شک میشود و پا را از مرزهای اخلاقی و انسانی هم فراتر میگذارد: انسانی که در حال زوال است.
در فیلم «درباره الی»، میزانسنهای شلوغ و پشتِ هم در تعارض با هرگونه درنگ برای مکاشفه و جستوجوی حقیقت است. اصلا حقیقت، در این روزگار به چه کار میآید وقتی مرزها و پیوند میان آدمیان مدرن مدام در حال گسست و بازسازی است، وقتی آدمها مدام در میان غم و شادی روزگارشان دست و پا میزنند و هیچ چیزی نیست که آنها را به رهایی برساند. در الی، دقایق زیادی از ابتدای فیلم صرف سر و صداها، خنده و شادی، رقص و پایکوبی و پانتومیمهای از روی سرخوشی میشود. اما مرز مشخصی هم میان غم و شادیشان نیست. زیرا این خاصیت زندگی مدرن است که همه در گیجی مدام به سر برند. نیچه این هیاهوی زندگی را به مرگ متصل میکند: «زیستن در این کوچه ـ پسکوچهها، نیازها، و سر و صداها به من شادی غمآلودی میبخشد: هرچه هم لذت و بیقراری، و میل، چه همه زندگانی پر از تشنگی و مستی زندگی هر دم چهره مینماید. با این همه تمامی این هیاهوگران، زندگان و تشنگان زندگی را چه خاموشیای فرا خواهد گرفت. سایه آن در پس پشت یکایک، همچون همسفر تیرهگوناش، هماکنون ایستاده است» (نیچه، 1384: 142). مگر درباره الی، و زندگی واقعی انسان مدرن پر از دلآشوبه مرگ نیست و مگر او در پسِ شوکهای فراوان بیماری و مرگ، هراسان به دنبال زندگی و ادامهی آن نیست؟ واقعیت این است که مرگ الی، آنقدرها هم تکاندهنده نیست. همهچیز به سرعت به حال عادی خود برمیگردد. آدمها کنار ساحل هستند و تلاش میکنند تا ماشینی را که در شنها فرو رفته، بیرون بکشند. آنها در روزمرگی عمیق مدرن گرفتار شدهاند. گویی اتفاقی رخ نداده و مرگ هم، آرام در گوشهای به خواب رفته است. فراموشی، انسان مدرن را در خود فرو میبرد.
در این میان، هم تماشاگر درباره الی و هم مایی که در متن زندگی مدرن روزگار میگذرانیم، همچنان مردد و متزلزل ماندهایم. گویی این داستان تلخ زندگی ما آدمیان جهان مدرن است که «استرند» میگوید:
«هیچ چیز جلودارت نبود
نه لحظههای خوش، نه آرامش، نه دریای مواج
تو مشغول مردنات بودی»
• استرند، مارک (1387)، تو مشغول مردنات بودی (گزیدهای از شعر و عکس جهان)، ترجمه محمدرضا فرزاد، تهران: حرفه هنرمند، چاپ دوم.
• برمن، مارشال (1389)، تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور. تهران: طرح نو.
• نیچه، فردریش (1384)، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری. ارغنون، بهار و تابستان، شماره 26 و 27.
.
دختر سالهای آخر دههی سوم زندگیاش را میگذراند. یکزمانی تصمیم گرفته ازدواج کند، آگاهانه خواسته و برای انتخابش هم مبارزه کرده. طرف رابطهش را هم آگاهانه انتخاب کرده و حالا به غایت همدیگر را دوست دارند. یکزمانی هم خواسته مادر شود. هر دو تصمیم گرفتند و شرایطش را هم مهیا کردهاند. درست در روزهایی که مدام استفراغ میکرده و حدس میزده که حامله باشد و هر دو شاد بودند، استفراغها زیاد و زیادتر میشود. تشخیص دکترها سرطان معده بوده و هفتهی دیگر باید زیر تیغ جراحی برود. میدانم که او رفتنیست. ناامیدم. خودش به غایت امیدوار است. میخواهد مادر شود.
ملال
از محل کار که بیرون میآیم و با تاریکی هوا مواجه میشوم، غم بزرگی چشمانم را میگیرد. گویی بخشی از زندهگیم را که میتوانست صرف دوستداشتنیها شود، از دست دادهام. حساب میکنم امروز چند ساعت از عمرم را فروختهام؛ ساعتهایی که به تاریکی و خستگی ختم میشوند.
|