شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق


April 17, 2014 06:27 PM
...

این روزها که دیگر دوراس، وولف، رویایی و آگامبن منبع سرخوشی نیستند باید به دنبال متنی نو بگردم. متنی بکر و دست‌نخورده تا واژه‌هایش را یکی یکی کشف کنم. کتاب شعر تازه‌ای یافته‌ام، می‌خوانم. اما به آنی کنار می‌رود. پس خوشی را چگونه می‌توان یافت؟ باید منبع‌اش را بیابم، منبعِ سرخوشی را، خالق را.



February 14, 2014 12:51 PM
زن

جوانیِ در بندِ زمانه. جوانیِ لب‌گزه‌ها. جوانیِ سکوت. جوانیِ منع. تب‌دار است جوانی. تبِ واقعه، تبِ زن بودن.



February 11, 2014 12:10 PM
قهوه‌های سکوت - 14

فریاد کشیده بود، با بدخلقی زده بود بیرون. سه‌شنبه روزی بود. خودش را معرفی کرد بود به بیمارستان روانی. گفته بود نامش را در لیست ممنوع‌الملاقات‌ها بنویسند: «بنویسید: مرگ».


+ 13



January 13, 2014 12:32 PM
نامداراییِ درونی

هم‌آنان که گوشه‌ای نشسته‌اند و از رشد کثیف سرمایه‌داری در شهر تهران سخن می‌گویند و در نقد فاصله طبقاتی و تفاوت‌های فرهنگی قلم می‌زنند، فراموش نکنند تناقضات رفتاری‌شان را وقتی در مواجهه با گروه‌های مختلف شهری، یا حتا گروه‌های هم‌گونِ نزدیک‌شان قرار می‌گیرند. وقتی تلاش دارند برتری خود را با زبان فاخر و متفاوت، لهجه‌های عجیبِ فارسی و کلماتِ انگلیسیِ در هم و وسایلِ مدرن‌شان – که ناغافل برندهای معروف از کار درمی‌آیند - نشان دهند و به نوعی دوری‌گزینی طبقاتی و خودبرترپنداری دامن می‌زنند. اینها اگر ایجاد فاصله طبقاتیِ خودخواسته و نشان دادن تفاوت فرهنگی و دست بالا پنداشتن خود نیست، پس چیست؟



January 4, 2014 11:11 PM
از روشنی‌ها و تاریکی‌هایِ عمر

شب، باردارِ دوست داشتن است. روز، به کارِ سقط کردن.



December 6, 2013 01:56 PM
قهوه‌های سکوت - 13

در گزارش پزشکی قانونی نوشته بودند: «سنگینیِ سکوت». مرگ، صدایش را نشانه رفته بود.


+ 12



December 6, 2013 12:04 PM
شیرین

شیرین‌بیان که می‌خورم، هوا ابری می‌شود. بوی خاکِ باران‌خورده می‌آید. هوا رو به خنکیِ خوشایند می‌رود. تیزیِ تاریکیِ روزگار، کمتر می‌شود. لبخند می‌آید روی لب‌ها و دیگر نمی‌رود.



November 29, 2013 05:13 PM
.

مثل وقتی که اشک در چشم‌ها جمع شده، و از تماشای حجم بی‌انصافی‌ها و ناحقی‌ها، متعجب شده، همان‌جا بی‌حرکت مانده، همان‌جا سرد شده.



November 28, 2013 06:01 PM
ممنوع

در لباس پوشیدن دختر بچه‌ها، می‌توان مادران گم‌شده‌شان را یافت.



November 7, 2013 11:29 PM
نامه

چند بار خواسته‌ام به دو-سه دوست قدیمی، که دیگر هم را نمی‌بینیم و دوستی‌مان تمام شده، ایمیل بزنم و بگویم مکان‌هایی هستند در این تهران، که با شما و به نام‌تان شکل گرفته‌اند در ذهن‌ام. بگویم یادِ روزهای خوب‌مان در ذهنم موج می‌زند، و به شوق‌ام می‌آورد. اما هر بار از ترس ِ پس زدن نامه‌ام، رها می‌کنم این فکر را. نمی‌دانم در چند سالگی ممکن است باز هم را ببینیم و اسناد تهِ ذهن‌مان را بکشیم بیرون و همدیگر را با جرقه‌ی خاطره‌ای ناگهانی به یاد بیاوریم. آن وقت حتما پیر شده‌ایم با دستانی چروک و عمری رو به پایان. آن وقت حتما حسرت‌ها خواهیم خورد.



October 24, 2013 02:59 PM
از دفترچه‌‌ی همراه

آدمی برای فرار از سراشیبی تنهایی، به کژراهه‌ها چنگ می‌زند. می‌خواهد فرسودگی را پس زند، به دنبال آدم‌ها می‌رود، همه‌جا و به هر وسیله‌ای می‌خواهد در دسترس باشد/ در دسترس‌اش باشند. یک وقتی می‌بیند گم شده در پیچ و خم راه‌های رنگارنگ و باز هم تنهاست.



October 11, 2013 09:00 PM
از دست‌ها - 10

وقتی گرم دنیای خودشان باشند، مشغول کاری، به شوقِ موسیقی شور گرفته باشند، به نوازش دیگری آرام گرفته باشند، می‌شوند این؛ با رگ‌هایِ آبیِ برجسته. بعد اما پنهان‌شان می‌کنم. ترس در وجودشان ریشه دوانده، یک وقت‌هایی که به هوای دیگر رفته باشم، یادم می‌اندازند پنهان‌شان کنم. تا به حال چند نفر از این رگ‌های برجسته، تعجب کرده باشند خوب است؟

Photo By: Dani Padgett
+ 9



October 10, 2013 11:23 PM
اشارت‌های تنهایی – 41

قدم بزنی در خیابان‌های عصرِ پنج‌شنبه‌ی دودِ تهران، به نیت فراموشی. یکی در گوش‌ات بخواند «این پخش که می‌کنی عطرت را، همین پخش که می‌کنی آن نمی‌دانم نامش میان همه خیابان‌های شهر». پر شوی از عصر جمعه و تب و لرز که افزون‌تر شود، دلت عود بخواهد و سکوت و تنهایی‌تر.


+ 40



October 6, 2013 07:42 PM
قهوه‌های سکوت - 12

و منتظر پاسخ نمانده بود، پشت به دخترک کرده بود: «به قاعده‌ی سکوت‌ات، برایت کفن بریده‌اند». چشمانش را بسته و دور شده بود.


+ 11




September 18, 2013 08:06 PM
...

ناغافل رد درد تمام وجودش را می‌گیرد؛ مثل معتادی که بخواهد با جان کندن، تمام سلول‌هایش را از افیون پاک کند. عاشق درد می‌کشد و ترک می‌کند، درد می‌کشد و فراموش می‌کند. درد، سرما می‌اندازد به دل. عاشق می‌شود هم‌چون تنِ مرگ.



September 15, 2013 09:21 PM
...

نیمه‌ی پنهان من، محروم از بازی با خیال؛ نشسته و رنجِ انتظار می‌کشد.




September 14, 2013 09:02 PM
بی‌ تویی

گوش من هیچ وقت با آوازهای هایده آرام نگرفته. هیچ وقت در ردیف هوس‌های موسیقی‌ام نبوده. غم داشته برایم، غمِ متفاوت، غمِ گذشته. بوی عجیبی داشته، بوی وسایل قدیمی، اتاق‌های قدیمی. یادم را می‌برد به ماشین فیات پدرم، وقتی که 5-6 ساله بودم. فرار کرده‌ام از این صدا. امروز اما وقتی که می‌خواند «بی‌ تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم»، لرزیدم از وسعت تمنایی که در صدایش بود، گریستم برای فریادی که در «بی تو بودن»اش نهفته بود.



September 6, 2013 10:34 PM
زندگیِ خانه

چهار نشانه در خانه وجود دارد که جذبه‌اش مرا می‌گیرد و ماندگارم می‌کند: بو، کتاب، گل، عود. اولین مواجهه‌ام در هر فضای جدیدی بی‌شک بویِ آن فضاست. آن فضا و آدم‌هایش بعد از آن، با بوی نویافته یا قدیمی یا غریب، برایم روایت می‌شوند. با همین بوست که فضا در ذهنم تا ابد ثبت می‌شود. کافی‌ست حرفی از خانه‌ی سوم‌مان، یا خانه‌ی اول دوست ایکس یا خانه‌ی اجاره‌ای فلان سفر بیاید، قبل از مرور خاطره ابتدا بوی‌اش در بینی‌ام زنده می‌شود. دومین مواجهه‌ام، کاوش و گردش چشمانم بر روی سه عنصر دیگر (کتاب، گل و عود) است. باید از کنار کتاب‌ها گذر کنم، تا حس‌ام، دستانم، انگشتانم، بار کتاب‌ها را بگیرند و مرا در فضا نگه دارند. و مگر زندگی بی‌سرزندگی گل و جریان مواجِ عود هم معنا دارد؟ و خب، شرمسارم از اینکه گاهی با حضور یا غیاب این عناصر، آدم‌ها و فضای‌شان را قضاوت می‌کنم.



September 2, 2013 09:33 PM
قهوه‌های سکوت - 11

اینجا نشسته‌ام، در بی‌رمقیِ نور کافه. سایه‌روشن‌ها روی میز، قهوه‌ها و چای‌ها، روی صورت‌ها، دست‌ها، لبخندها، لب‌ها، کلمات. صدای احمد کایا پخش شده، Saza Niye Gelmedin می‌خواند. دود اندکی در فضاست. دستانم شاد است. مهربان که می‌شوند آبی زنگاره‌ای‌اند. آدم‌ها یک‌رنگ‌اند، خوب‌اند، نیرنگی ندارند. چای می‌نوشم، دست‌پخت قهوه‌چی ترک.
اینجا نشسته‌ام، در خیال‌ام.

+ 10



August 29, 2013 10:53 PM
من با موهایم با تو سخن می‌گویم

روی صندلی نشسته‌ام، صدای قیچی پیچیده در گوشم. به موهای انباشته‌ی روی زمین نگاه کرده‌ام و سری را در آینه دیده‌ام با موهایی کوتاه. چقدر مرگ و زندگی و دوست داشتن میان موها بوده که حالا دور ریخته شده. آرایشگر در چشم‌هایم خیره شده که اشک نمی‌ریزی؟ خندیده‌ام و سبک شده‌ام.