bahar.mohamadi@gmail.com


لینکدونی

پيوندها
ویدا*
مامهر*
پارسی‌خوان*
روزنامه‌نگار نو*
خبرنگار*
میرزا پیکوفسکی*
A Man Called Old Fashion*
اخبار ارتباطات*
دات*
لحظه*
خواب زمستانی*
قصه‌های عامه‌پسند*
ناتور*
زاویه دید*
مداد سیاه
دیهور
کیبرد آزاد
فاوا
تبارشناسی پاییز مه‌آلود
ضدخاطرات
سرای بی‌کسی
نقطه الف
پاگرد
سر هرمس مارانا
راز
ترجمه
مانا
دازاین
یک پزشک
یک سبد آواز نو
... و غیره
فل‌سفه
داداشی و من
رو در رو
PiXEL
نیما دارابی
تنها اگر دمی
چرک‌نویس
پرگار
زن‌نوشت
MooShot
هادی‌نامه
خارج از زندگی
کتاب‌های عامه‌پسند
کسوف
ویان
روابط عمومی کاربردی
قصه نگفته ماند
شیوا مقانلو
صفر
ژرفا
قاصدک*
نشانه
عکاسی
Neverland
از زندگی
کافه سایبر
مریم فخیمی
شبکه تار عنکبوتی رنگین
نقطه ته خط
قطعه گمشده
نقد فرهنگ
رخداد
علی امیرمؤید
Not necessarily about everything...
ابر آبی
کارگاه
سخن
رسانه‌های اروپا، آمریکا، آسیا
British Newspapers
روابط عمومی الکترونیک
Second Self
یادداشت‌های یک معترض
عروسک کوکی
الپر
زامره
پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران
B A R A K A
درباره نشانه
جامعه‌شناسی و زندگی روزمره
دکتر سعیدرضا عاملی
اثرات تجسمی نقطه الف

Powered by
BlogRolling


بایگانی


جستجو

آگهی




حقوق


RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed



May 5, 2008 11:00 PM
سه‌ نقطه‌های سکوت

همه چیز را که نمی‌شود نوشت، نه این‌جا و نه در دفترهای نداشته‌ی شخصی‌ات که هیچ‌کسی جز خودت نمی‌خواند آن را. همه چیز را که نمی‌شود گفت، نه به دوستی و رفیقی و نه حتا به خودت. این کلمات رازآلود و خوش‌آهنگ تو، مثل کمانچه‌‌ی کوک‌دررفته می‌مانند برای دیگری. باید بی‌صدا بمانند این کلماتی که جاری می‌شوند در بی‌قراری‌هایت، در شوق‌ات و در دلخوشی‌هایت. باید ناگفته بمانند تا سلانه بیایند و قدری شور بیاندازند به زندگی‌ات. باید نانوشته بمانند در اندرونی دل‌ات تا خوب دردانگی کنند و بگریزند و فراموش شوند. کسی چه می‌داند، حتا تو، توی چند ماه و سال دیگر، نامحرم رازها و کلمات و بغض‌های این روزهایت می‌شوی. همه چیز را به خدا هم نمی‌شود گفت.



May 2, 2008 05:59 PM
آسمان هم دلش می‌گیرد

بی‌اعتنا
می‌روی
و من
ناگفته‌های چشمانم را
به زمین می‌بخشم



April 28, 2008 12:21 AM
احوالات بودار

سر ظهری بوی گوجه‌ی اجنبی بیداد می‌کرد، گمان‌مان از غذای بیگم‌باجی بود. از بوی غذا مست شده بودیم که ملتِ بی‌صدا نالید. گفت گوجه‌ها از قرار کیلویی دو هزار تومان و بیش‌تر شده است. ناگهان بوی‌اش جست به گلوی‌مان. رندی هم سریع درآمد که بوی خالی‌اش پانصد تومان ناقابل می‌شود. ما هم بوی‌اش را به کل سرفیدیم، تا مبادا دو هزار تومان متوهم‌مان کند. آخر می‌دانید که هر چه جنس گران‌تر باشد، بوی‌اش هم گران‌تر و درصد توهم‌سازی‌اش هم بیش‌تر خواهد شد. حالا هم که راه گلوی‌مان بسته شده، خوف افتاده به جان‌مان از مناطق نفت‌خیز و مردمان‌اش که بی‌سر و صدا از مال بیت‌المال به حلقوم فرو می‌کنند و نای سرفه کردن هم ندارند. تصدقتان! اگر چشمان‌تان می‌سوزد و دل‌تان مدام آشوب می‌شود، همه‌اش برای بوی نفتی است که بی‌مالیات به دَم‌تان می‌دهید. اصلا تا مالیات بو ندهید و دَم نفت را ببینید، خود نفت را کم‌تر خواهید دید.



April 13, 2008 08:46 PM
فاصله

گاهی هم دلت می‌خواهد، کسی باشد. آنی، آن‌طور که باید، آن‌طور که در خیالات‌ات نقش زده شده. تا برایش بخوانی: «بیمار خنده‌های توام، بیش‌تر بخند». اما انگار دیگر نگاهی نیست که بر چیزی بماند، حسی است مه‌گرفته و چشمانی که گاهی نمی می‌گیرد و دیگر هیچ. انگار که عطر خیال بهتر از حقیقت باشد.



March 28, 2008 06:48 PM
بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار*

بهارم. اما چه فرق می‌کند نام‌ام چه باشد، که همه‌ی نام‌ها معجزه‌ی حروف‌اند. در بهار متولد شدم. اما مگر فقط بهار فصل شکفتن است؟ من در آن دقایق شوریدگی، که ندایش در پاییز هزار رنگ بود و معجزه‌ی رویش‌اش در زمستان پاک، بارها متولد شدم. تو بگو زهر هست و زخم و سیاهی. تو بگو دام هست و حقارت و دشواری. اما من در پگاه زیبای چنین روزی، نهم فروردین، باز وضو می‌گیرم و نماز شکر می‌خوانم که هستم. گیرم که گاهی هم تب هست و گداختگی. گیرم که گاهی هم خطا هست و اشتباه و بچگی. اما من معجزت‌هایی را که دست کودکی‌ام را می‌گیرد و به بلوغ می‌رساند، دوست دارم. و حالا در این تلاطم دنیا، در این گرداب حروف و کلمات، در بهار، پبدا شدم، پیدای ناپیدا شدم.

*این را، عشوه‌های طبیعت‌اش را، حلاوت موسیقی‌اش را، عظمت سکوت‌اش را و تکامل‌اش را دوست دارم.



March 25, 2008 10:22 PM
نظرورزی به دنیای عکس

لنز دوربین هم‌چون تأملی زیبایی‌شناسانه است از مطلق طبیعت، اشیاء و اشخاص. لنزها با تمام دقت و ظرافت‌شان، هر کدام تعاریف متفاوت از هر چیز دارند. بعضی از آن‌ها کپی یا نمایی هنرمندانه از ذات اشیا هستند و جزئی از آن‌چه که بوده یا هست را نمایش می‌دهند: روگرفتی از هستی. و بعضی دیگر تصاویری متفاوت از آنچه که می‌بینیم را خلق می‌کنند، فارغ از صورتی مشخص، با شکستن قوانین طبیعت و نمادها، مانند لنزهای fisheye. تنظیم سرعت و نور دوربین هم، آرایش ذوقی عکاس است و در نهایت خلق عکس انقلابی‌ست چندمعنایی؛ افقی متشکل از واقعیت سوژه و اندیشه‌، ذوق و هنر عکاس. مشاهده‌ی عکس نیز برای خود دنیایی دارد: خود را به درون جهان‌بینی‌های متفاوت انداختن و شنا کردن در استعاره‌ها.


اگر گذرتان به اسکان افتاد، بد نیست سری هم به کافه عکس بزنید. نمایشگاهی‌ست از آثار برگزیده‌ی نخستین مسابقه بین‌المللی عکاسی با دوربین‌های Fisheye که تا پانزدهم فروردین هم دایر است. چیدمان عکس‌ها هم جالب‌اند.



March 24, 2008 01:46 PM
رقص

هزارتوی رقص را با حضور واقعی بخوانید؛ Les Meilleurs را هم از دست ندهید.



March 14, 2008 01:38 PM
...

پرسپولیس را دیدم. نمایش سیاه و سفید، نمایشی از تخریب. نشانی از سلطه، نابخردی، انحلال، تحمیل، اعدام، ترور. نمایش سیاه و سفید، نمایشی از افراد متصل به قدرت. انقلاب، شعار، اعلامیه. تضعیف شخصیت، سردرگمی، کتمان هویت. جنگ، کلید بهشت، خون شهیدان. نمایشی از متعصبین.
انقلاب را ندیده‌ام، زمان جنگ را اما خوب یادم می‌آید. زندانی کشیدن، در خفا کشته شدن و شهید شدن اطرافیانم را هم دیده‌ام. متعصبین انقلابی را هم دیده‌ام. امثال آقای گاف که زمانی تعصب‌شان را بر سر تی‌شرتی‌ها می‌کوفتند و حالا انتخابات را تحریم می‌کنند.
پرسپولیس را دیدم. رأی می‌دهم.



March 8, 2008 07:25 PM
هوا هم که سفید نمی‌شود

جنگ بود، با وحشت و دلهره، با فرار، با رنگ‌پریدگی. چسب زده بودیم شیشه‌های خانه را، چسب‌های ضربدری. هوا که قرمز می‌شد، برادرم می‌کشاندم توی زیرزمین. من آن پایین بهانه‌ی عروسک‌هایم را می‌گرفتم که جا مانده‌اند. مادرم خسته که می‌شد فرق قرمز و سفید را نمی‌فهمید، رهای‌مان می‌کرد، می‌زد به کوچه، می‌دوید سمت خانه‌ی پدرش. من، شب‌ها خواب می‌دیدم پدر هرگز به خانه برنمی‌گردد. و روزها در خیال‌ام چسب‌های ضربدری می‌زدم روی تن ِ پدرم، مادرم و آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم که مبادا بمیرند، روی تن ِخودم هم.
آتش‌بس که شد، چسب‌ها را کندیم. برادرم به جان شیشه‌ها افتاد که مبادا جای چسب‌ها روی‌شان بماند. بعد فراموش کردیم جنگ را و هیچ به روی خودمان نیاوردیم آن‌که چند خیابان آن طرف‌تر، زیر آوار بمب و خمپاره ماند رفیق شفیق مادرم بود که با دو فرزندش در آغوش هم خفتند برای همیشه، و هیچ به روی خودمان نیاوردیم که پدرم نبود تا در آن روزهای پر دلهره دستی بر سرمان بکشد از روی مهر، و از یاد بردیم پسرعمه‌ی بیست ساله‌ی‌مان را.
حالا در این هوای زرد ِ مسموم، سرخی غروب هم دست و دلم را می‌لرزاند. حالا پدرم شب‌ها خواب می‌بیند من هرگز به خانه برنمی‌گردم. جای چسب‌های ضربدری روی تن‌ام مانده؛ من، جنگ‌زده‌ام.



February 29, 2008 07:30 PM
ارثیه

من،
دستانم را از مادرم به ارث برده‌ام
با پوستی نازک
و رگ‌هایی کبود
خسته
زخم‌خورده‌ی زندگی

و چشمانم را از مادربزرگ‌ام
هم‌چون هوای ابری
غمگین
نمناک
خاموش

و صدایم را از عمه‌ام
آرام
سربه‌راه
خفقان گرفته
حسرت ِ بغض‌های فروخورده

و رنج‌هایم
هم‌چون آوارهای پی‌درپی
میراث مادرم
مادربزرگ‌ام
و تمام زنان اجدادی‌ام است



February 22, 2008 09:20 AM
شهر

بیست و پنجمین شماره‌ی هزارتو با موضوع «شهر» منتشر شد.
در این شماره از «تراژدی کلان‌‌شهر» نوشته‌ام؛ اما تا دل‌تان بخواهد می‌شود از سرمستی بوی قهوه‌ها گفت، از کافه‌ها، از کوچه‌باغ‌هایی که ناگهان کشف می‌شوند، از خیابان ولی‌عصر و درختان انبوهش، از غروب‌هایی که بی‌خیال دودها رنگ‌های دلپذیری می‌آفرینند، از شب‌های بارانی، از دوستی‌هایی که هنوز هست، از دوچرخه‌سواری‌های چیتگر، از عطرفروشی‌های وزرا، از کتاب‌های انقلاب، از فیلم‌های ناب دستفروش‌ها، از کوچه کناری دانشگاه، از جنب‌و‌جوش‌های مردم ِ اولِ صبح و ...



February 12, 2008 10:12 AM
سکوت

«همون‌قدر که واقعاً بزرگ هستی، بزرگ باش. به اندازه‌ی فهم و صبر و تحمل‌ات. چون سکوت کار آدم‌های بزرگه! اگه احساس می‌کنی بزرگ نیستی و فقط محض تقلید این و اون ساکتی، بدون که همین سکوت، فردا، از آدم‌های کوچیک، طلب‌کارهای پرکینه می‌سازه! طلب‌کار از زمین و زمان، از خدا و دنیا و بنده‌هاش... اگه می‌تونی مثل آدم‌های بزرگ سکوت‌ات رو تا توی گور با خودت ببری، سکوت کن!»

سریال رقص پرواز
(از معدود دفعاتِ تلاقی صرف سریع ِ شام و تماشای تلویزیون، این دیالوگ چسبید!)



February 11, 2008 11:16 AM
سیاسی‌گری

شاید این خودخواهی باشد که مثلاً من به مباحث «ارتباطات و توسعه» بسیار علاقه‌مندم و دوست ندارم در این حوزه، استاد مطلعی را دیگر در دانشگاه نبینم، یا کم ببینم. اما امیدوارم بداند که ما به فعالیت‌های علمی، مباحث، تدریس، راهنمایی‌ها و حضورش در دانشگاه خیلی خیلی نیازمندیم. در این وانفسا اصلاً دلم نمی‌خواهد چند روز، چند هفته یا چند ماه دیگر بشنوم به او نیز حکم داده‌اند و الخ.



February 8, 2008 12:47 PM

خدایا! می‌شه یه شب برات اس‌ام‌اس بفرستم، تو برام آیکون آغوش بفرستی... زودتر لطفاً، خسته‌ام!



January 26, 2008 03:50 PM
چند دقیقه بخندیم

ممکن نیست هیچ فریاد درد و رنجی از فریاد یک انسان شدیدتر باشد. ممکن نیست هیچ درد و رنجی شدیدتر از درد و رنج یک انسان باشد. ویتگنشتاین

دو سال پیش زمستان که برف شدیدی آمد و مردم توی بزرگراه‌های تهران ماندند، دوستی می‌گفت تعدادی مَرد کنار اتوبان، دست در جیب و سر در گریبان منتظر ایستاده بودند تا راننده‌ی ماشین درخواست کمک کند، ماشین‌ها را هل می‌دادند و بابت این کار دوهزار تومان و بیشتر می‌گرفتند، در غیر این‌صورت هیچ کمکی نمی‌کردند. همین‌طور از این کمک‌نکردن‌ها صحبت می‌کردیم که بحث به زلزله کشیده شد. جلال می‌گفت اگر تهران زلزله بیاد مردم همدیگر رو می‌خورند. آن موقع به این حرف خندیدم، طنز تلخی بود. بعدش آن اتفاق یادم افتاد که درمانده و تنها هرچه فریاد زدم و کمک خواستم، کسی نیامد کمک کند. یا همین چند ماه پیش که در آن ماشین لعنتی گرفتار شده بودم، پول زیادی همراهم بود _که به دَرَک_ و راننده‌ی ... (صفتی که پَستی او را برساند وجود ندارد!) که تقاضاهای نامشروعی داشت، هر چه به شیشه ‌زدم و فریاد کشیدم، کسی به روی خودش نیاورد، حتا زن و مردی که کمتر از 3 متر با ماشین فاصله داشتند هیچ به روی خودشان نیاوردند و رفتند، حتا با پلیس هم تماس نگرفتند. تمام این‌ها شد کابوس زندگی‌ام، حالا هم که این سطرها را می‌نویسم این بغض فروخورده‌ی لعنتی بدجوری دارد خفه‌ام می‌کند _که این‌ها هم به دَرَک، قضیه‌ی مرگ این مرد و خیلی‌های دگر چه؟!

شرافتمندانه خواری و نفرت را تقدیم هم‌دیگر می‌کنیم، انسانیت را به سخره می‌گیریم، دریغ‌ورزی‌ها را پاس می‌داریم و گمان می‌کنیم انسانیم.